امشب درست ۱۹ شب و ۱۸ روز که ...ندیدمش.نمی خواست بهم بگه.اتفاقی فهمیدم که قراره بره.بی معرفت بدون خداحافظی رفت.حتی از اونجا یه تماس کوچیک هم نگرفته.من که نمی تونم باهاش تماس بگیرم (آخه اون ایرانسل سرویس نمی ده!)اما اون که می تونه با من تماس بگیره .لا اقل میتونه یه شب به خوابم بیاد که... آخه به تو هم می گن رفیق؟!ترسیدی ما رو ببری پیش فرشته ها کلاست بیاد پایین ؟!فکر کردی اگه ببینن دست یه دیوونه رو گرفتی توی بهشت رات نمی دن؟!نمی دونستی پات برسه جلو در بهشت نگات بخوره بهش خودتم دیوونه می شی ؟!اصلا تا دیوونگیت ثابت نشه تو بهشت رات نمیدن.خیال کردی اونجا مثه اینجاس که شما به حساب عاقلا اون وره میزی باشین و خدایی کنین؟!(به خیالتون چون خداجون تو کتابش گفته آیا انان که می دانند با آنان که نمیدانند برابرند ؟منظورش این بوده که شما پیشه خدا عزیزترید؟!)غافل از این که خدا فقط سوال کرده و تازشم معلوم نیست که شما میدونید یا ما دیوونه ها ...اصلا ما دیوونه ها از بس میدوونیم دیوونه شدیم.... اگه به من میگفتی داری کجا میری آدرس چند تا دیوونه خونه بهشتی بهت میدادم بری حال کنی.می خوای اسم چند تا از دیوونه های خدا بیامرز شهرمون رو بهت بگم که الان تو بهشت واسه خودشون برو بیایی دارن؟؟ باشه رفیق...برو...اما بدون منم همین روزا بهت میرسم. آخه ما دیوونه ها کوله بارمون واسه سفر خیلی سبکه...می بینمت...
دیروز وقتی بعد از چند روز به دیوانه خانه برگشتم دیوانگیم را دیدم که در
گوشه ای زانوی غم در بغل گرفته٬ سلام کردم٬جوابم را نداد.
با ناراحتی چمدان غصه هایم را چنان به دیوار دیوانه خانه کوبیدم که چند جام از جامهای جنونم ترک خوردندو حتی یکی از دردهایم از قفسه تنهاییم بیرون افتاد.
به کناردیوانگیم که رسیدم همچون او تکیه بر دیوار زانوی غم در بغل گرفتم.بعداز کمی سکوت دلیل غمش را پرسیدم٬ سرش را که بلند کرد
اشک در چشمانش حلقه زده بود.پس از آنکه آهی بلند کشید به من گفت:
«چرا برای درمان دردت خود را به دست طبیبان عاقل! سپردی؟!مگر تمام دردهای تو از عاقلان! نیست؟؟مگر هم اینان نبودند که راه را بر مجنون بستند و دل لیلی را شکستند؟!»
چون حرفش تمام شد دستش را در دستانم گرفتم وتا دلگرم شود با او گفتم:من فقط کالبدم را در اختیارشان گذاشتم چون نخواستم تورا بیابند.
سرش را که روی شانه هایم گذاشت آرام در گوشش زمزمه کردم:
من بدون تو تنهایم...
و گوش زبان را نمی شنید که درب دیوانه خانه به صدا درآمد...
شیطان بود. و آنقدر تعصب و ارتجاء زهر مار کرده بود که بوی تعفن چند هزار ساله
می داد.
خواستم راهش را به تنهاییم (دیوانه خانه) ببندم اما از ترس خشم خدای شیطان
وجودم لرزید٬ زبانم برید و چون چشمم ندید شیطان به خانه آمد.
برای آنکه وجود مبارکش را تحمل کنم جامی از جنون نوشیدم و چون سر سبزم
گرم شد زبان سرخم را چرخی دادم و با غرور و تمام دیوانگیم خطاب به حضرت
شیطان عرض کردم: «از خدایمان چه خبر؟!»
پس شیطان را دیدم چون عاشقی که نام معشوقش را بر سر زبان نا محرمان
می شنود برافروخته شد و با خشمی چند هزار ساله دیوانه خانه را ترک کرد.
اما هنوز با تمام دیوانگیم نفهمیدم خشم شیطان بخاطر تعصبی بود که نوش کرده
بود٬ یا شیطنت و یا عشق به معشوق؟؟؟!!!
شما بگویید....